سيد محمد باقر برقعى
572
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مگر مهر آورد بر من و گرنه جان تارم را * دچار طعنهء مردم شنفتن مىكند هر شب آرزو جانا بيا كه صحبت جانانم آرزوست * ديدار يار و خلوت خوبانم آرزوست خونيندلم چو لاله و لببسته غنچهگون * در باغ حسن ، نوگل خندانم آرزوست گرماى مهر چون شكند ز مهرير كين * سيّارهوار ، مهر درخشانم آرزوست با زورق طلائى باور ، چو عاشقان * رفتن به اوج موج خروشانم آرزوست جان كلام ، زينت مصراع مقطع است * جانان هرآنچه خواست به جان آنم آرزوست هماى آفتاب جلوهاى ديگر دهد گل را جلاى آفتاب * عمر گل بادا هميشه با بقاى آفتاب دور باد از كجروىها در مسير سرخ راه * چشم هركس واكند بر راستاى آفتاب اى كه با نيرنگ شب هرگز نديدى رنگ نور * در سوار شهر ما بنگر ضياى آفتاب پهن دشت خطهء ما را اثر از سايه نيست * هركجا گسترده بال اينجا هماى آفتاب با سياهىهاى شب خفّاشها خو كردهاند * كور بادا چشمشان از روشناى آفتاب اى خوش آن صبحى كه دوشادوش گل تا اوج عشق * پيش راند لشكر حق در قفاى آفتاب